تبليغاتX
شهرآشوب

شهرآشوب

ماه شهرآشوب من هرگه به راهی بگذرد، شهر پرغوغا شود چونان که ماهی بگذرد

شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت

انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت ...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 11:12 توسط شهرآشوب| |

* در پرده آخر ره پرواز گرفتی

تا اوج بگیری ز بغل ساز گرفتی

از پنجه تو جان جهانی به سماع است

گیرم که دوتار از بغلت باز گرفتی ...

 

* خون پاش که نغمه ریزی این سودا را

 با زخمه آخر ببری دل ها را

این راه که تا ستاره پرداخته ای

کی کهنه شود  رها کن این پروا را

 

پاورقی:

۱- و گاهی چقدر زود دیر می شود:

حسین سمندری استاد فرهیخته موسیقی اصیل خراسانی سوم فروردین ماه ۹۱ درگذشت ...

۲- (خون پاش و نغمه ریز) وام گرفته از شعری است که استاد اخوان ثالث در تجلیل از حسین سمندری سروده است. و این:

یهودی منوهین، ویولونیست مشهور جهان درباره او گفته است: حاضرم تمام افتخاراتم را بدهم ولی در عوض بتوانم پنجه های این مرد روستایی را داشته باشم.

۳- و با هزار دریغ و افسوس این هم گوشه ای از بیوگرافی این جان آگاه در ادامه مطالب ...

بهشتش پر فروغ باد ...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 6:55 توسط شهرآشوب| |

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگــار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتــاب ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:32 توسط شهرآشوب| |

تو رونق ابرهای باران خیزی

سبزینه فصل های بی پاییزی

گیلاس تمام جرعه های نابی

آبی شده ای از آسمان لبریزی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:35 توسط شهرآشوب| |

... فقط اسمی به جا مانده

        از آنچه بودم و هستم

                دلم چون دفترم خالی

 قلم خشکیده در دستم

           گره افتاده در کارم 

             به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن

                     چه راهی پیش رو دارم !

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 17:17 توسط شهرآشوب| |

 

کسی چه می داند، امروز چند بار فرو ریختم

از دیدن کسی

که فقط لباسش شبیه تو بود ...

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:28 توسط شهرآشوب| |

 

سيگار مي شوم كه به لب ، لب گذاري ام

هي پك زني مرا و در اين تب گذاري ام

بر اين تن نحيف به رنگ رژ لبت

هي بوسه هاي صاف و مورب گذاري ام

هي كام گيري از من و كامم برآوري

هي از شرار شعله لبالب گذاري ام

با هر نفس كه از نفسم كام مي بري

خاكسترم كني به دل شب گذاري ام

در حلقه هاي دود ز عرفان گريز نيست

جايي كه در تعارض مذهب گذاري ام

تا بيشتر بگيردت و مست تر شوي

بر سفره شراب لبالب گذاري ام

سيگار مي شوم كه تو معتاد من شوي

هي با ولع ، مدام به لب ، لب گذاري ام 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:55 توسط شهرآشوب| |

 

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده ...

 

پس نوشت:

حتما خواهید پرسید آخه ماه رمضان و می؟؟؟

و این سر سودایی که با جرعه جرعه غزل حافظ رندی کرده است ...

و حافظ :

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:32 توسط شهرآشوب| |

 

وبلاگ مرا به ماه پیوند بزن

بر دلهره های من سری چند بزن

این شهر خراب را به آشوب بکش

در آینه شکسته، لبخند بزن ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 18:49 توسط شهرآشوب| |

 

به بهانه دلتنگي هاي اين دل آسمون جل ...

1-

بانوي رموز ناز كاشيكاري

اعجاز لطيف هنر معماري

اسليمي هاي عشق حيران شماست

خانم چه شكوه ناتمامي داري

2-

بانوي عقيق و خاتم و فيروزه

سوداي شراب خواري هر روزه

با لعل لب شما دگر حاجت نيست

بر ساغر و بر پياله و بر كوزه

3-

بانوي گلابپاش بي تاب و قرار

در فصل گل و گلابگيران بهار

بر قمصر حسن همه زيبارويان

باران گلاب و عطر گلبرگ ببار

4-

بانوي مدرنيته افكار بلند

در پيچ سر زلف تو عقل است به بند

سنت ز لبت هنوز شيرين كام است

اي رونق پست مدرن با يك لبخند

5-

بانوي مد و دلبري رنگ به رنگ

با شال بنفش و مانتوي مشكي تنگ

در پرتره بديع اندام شما

گل هاي انار مي شكوفد چه قشنگ

6-

 بانوي عروض و رونق قافيه ها

در علم بلاغت شكر بي همتا

وزن همه شعرها هجي مي گردد

در بحر عسل به لطف لب هاي شما

7-

بانو  به دلم  عجيب ماتم دارم

يك پيله براي عاشقي كم دارم

با هفت رباعي كه دلم باز نشد

باران شده ام هواي نم نم دارم ...

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 13:12 توسط شهرآشوب| |

 

هرچند خدا خواسته ما دور بمانیم

در حسرت این فاصله بدجور بمانیم

ما را سر مویی ز هوای تو رها نیست

تا لحظه ای از یاد تو مهجور بمانیم

وقتی که رسیدیم به هم خسته و تنها

گفتیم دگر سرخوش و مسرور بمانیم

سهم تو ز من خستگی و بی کسی ام شد

تا باز به این دلهره مجبور بمانیم

نقش من و تو در تب یک جمله ربطیست

قسمت نشود, در گل دستور بمانیم

جایی که ببویند دهان را که مبادا

از عشق نخوانیم که مقهور بمانیم

از عشق نخوانیم نه شعر و نه ترانه

با این لب پر زمزمه رنجور بمانیم

رنجور بمانیم به سودای دو خط شعر

در حسرت یک زخمه تنبور بمانیم

از گردش ایام که ما خیر ندیدیم

حیفست اسیر شب دیجور بمانیم

بگذار به کام دل ما هیچ نگردد

عمری به طلب در پی منظور بمانیم

دزدانه سر ساعت گلگشت و تماشا

هرگز نهراسیم که مستور بمانیم

شاید که ز راز دل ما پرده برافتد

سرمست شراب و خم انگور بمانیم

من مستی چشمان تو را جرعه به جرعه

خیام شوم می بزنم جور بمانیم

فیروزه ترین معدن قول و غزل من

سرخوش به تماشای نشابور بمانیم ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 21:1 توسط شهرآشوب| |

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم

قیصر امین پور

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی:

۱- و امروز که از خواب برخاستم به دیدن وبلاگم ، دیدم که ای بابا شوریدگی های عظیم

به این ملک هم هجومی عظیم آورده است ...

و ناخودآگاه در ترنم این تغزل مستغرق گردیدم که:

دفتر شعر مرا (شما بخونین قالب وبلاگ مرا ...) باد به هم ریخت و رفت

باد این قالب آزاد به هم ریخت و رفت ...

لب گشودی تو و این کلبه درویشی را

جمله (خانه ات آباد) به هم ریخت و رفت

کیش تو ناب ترین لحظه رو در رویی است

شهر را آن چه که رخ داد به هم ریخت و رفت

دست بر گردنم انداختی و فهمیدم

بید را شاخه شمشاد به هم ریخت و رفت ...

۲- رنگ این پست آبی شد ...

نمی دونم چرا ...

شاید به خاطر اینکه :

آی عشق

آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست ...

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:18 توسط شهرآشوب| |

من نه خود می روم ، او مرا می کشد
 کاه سرگشته را کهربا می کشد 


 چون گریبان ز چنگش رها می کنم
 دامنم را به مهر از قفا می کشد


 دست و پا می زنم می رباید سرم
 سر رها می کنم دست و پا می کشد


 گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
 گفت اگر واگذارم وفا می کشد


 گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
 حرف ناگفته را از خفا می کشد


 گفت از آن پیش تر این مشام نهان
 بوی اندیشه را در هوا می کشد


 لذت نان شدن زیر دندان او
 گندمم را سوی آسیا می کشد


 سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
 در پی اش می روم تا کجا می کشد

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 17:3 توسط شهرآشوب| |

و تحویل این سال جدید کجا و تحویل جان ما که جان جهان است کجا؟

و بهار کجا و این رستخیز و جنبش عالمگیر که در جان ماست کجا؟

که از لحن موسیقار هر نغمه اش و طراوت طری هر رویشش و سبزینه  هر شکفتنش

 و شکوفه زدن هر شاخه خشکش و به بار نشستن هر معنای خاموشش

 هزاران بهار خجل است ...

بهار منم ...

که حلول من بر شما هزاران شادباش باد ...

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 4:2 توسط شهرآشوب| |

من زندگی را دوست دارم

اما از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه ها می ترسم

سلا
م را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم

پس هستم!

این چنین می گذرد روز و روزگار من!


من روز را دوست دارم

اما از روزگار می ترسم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:38 توسط شهرآشوب| |

وقتي هستم :

سرگران ...

كه بيش مرنجان مرا برو

 به ناز ...

وقتي نيستم :

نگران ...

كه شهر بي تو مرا حبس مي شود

با دلواپسي دمساز ...

و در دلم به ترديدي پرمعنا مي گويم :

عشق يعني همين

لبريز راز ...

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 22:49 توسط شهرآشوب| |

 

برداشت ۱ :

خنده ام  میگیرد ...

از این پارادوکس ...

که شهرآشوبی خاموش باشد و شوق سرودن هزاران ترانه در رگ و پي هر انديشه اش زق زق  كند ... 

و دل را به نوای ترانه ها و ترنم های اغیار خوش کند ...

بی هیچ طرحی ...

بی هیچ نوشته ای ...

خنده ام می گیرد ...

و دلم می خندد :

که تا شهرآشوبی ، آشوب درونش آرام نگیرد کجا شهری را به آشوب برگیرد؟؟؟

و من دیگر نمی خندم ...

برداشت ۲ :

وقتی زندان از آزادی پر رونق تره ...

زندان: با هزار آرزو و هزار امید و هزار بی تابی و هزار دلواپسی و هزار شوق دیدار ...

و برای کسی که تمام این هزارها را به باد داد ...

غربت یه دیواره بین تو و دستام

یک فاجعست وقتی تنها تو رو می خوام

غربت یه تعبیره از خواب یک غفلت

تصویری از یک کوچ در آخرین قسمت

وقتی ازم دوری از سایه می ترسم

حتی من اینجا از همسایه می ترسم

غربت برای من مثل یه تعلیقه

یک راه طولانی روی لب تیغه

این حس آزادی اینجا نمیرزه

زندون بی دیوار سلول بی مرزه



وقتی ازم دوری شب نقطه چین میشه

دیوار این خونه دیوار چین میشه

وقتی ازم دوری از زندگی سیرم

دنیا رو با قلبت اندازه می گیرم

این حس آزادی اینجا نمیرزه

زندون بی دیوار سلول بی مرزه ...

پاورقی

اولا نمی دونم این عکس چقدر با پستم در تناسب بود

هرچند خیلی با وسواس عکس انتخاب می کنم...

اما این عکس برای کسی که تمام این هزارها را به باد داد ...

دوما  میخوام یه پست با الهام از ابوالحسن خرقانی بذارم

اما دوست دارم توفیق نصیب بشه تا برم خرقان بعد بنویسم

فعلا که خیلی درگیرم ...

سوما تمام اون صاحبنظرانی که توی غربت دل به دلنوشته های ما خوش کردن رو

از سویدای جان درود می فرستم ... - الان خیلی رمزی بود خب مسایل خانوادگیه دیگه -

چهارما اون دوستانی که برا پست هاشون رمز گذاشتن :

بابا نونتون خوب، آبتون خوب چرا رمز رو عوض کردین؟؟؟

حالا رمز رو عوض کردین چرا  کامنت ها رو رمزی کردین؟؟؟

حالا درسته ما یه چند ماهی نبودیم اما این رسمش نیست...

و دوباره حالا من نمی خوام بگم منظورم حتما صاحب صاحبنظر وبلاگ (منم) بوده ...

نه اصلا منظورم اون نیست

و اصلا هم اسمش رو نمیگم ...

پنجما ...

نه دیگه خیلی زیاد شد

حواسم نیست که باید گام به گام شهر رو به آشوب بکشم ....


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 0:51 توسط شهرآشوب| |

سرتاسر خیال من نقاشیای کاشیاش

سبز میشن و ناز میکنن مستا شبا تو کوچه هاش

هوای آواز میکنن

سرتاسر خیال من هزار تا باغ دلگشاست

هزار تا عشق دم بخت منتظر یه پاگشاست

تو سرسراش یه مثنوی يه چيكه اشك نصفه شبي

يه هق هق زير لبي

پس تو کجایی ابدی ؟ کجای این تیره شبی ؟


رو آیه های بارونی نوشتم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 21:53 توسط شهرآشوب| |

 

وبلاگ نويس مي شوم ...

به شروعي دوباره ...

تمام دلهره هاي بودنم را

در مصاف اين زمهرير هستي

كه قنديل سپهر تنگ ميدانش

مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است ...

وبلاگ نويس مي شوم ...

به شروعي دوباره ...

تمام جنون اين سر سودازده را

كه خاموش است و شوق سرودن هزاران ترانه در رگ و پي هر انديشه اش زق زق مي كند ...

وبلاگ نويس مي شوم ...

به شروعي دوباره ...

بي تابي هاي عشق فيروزه اي خراساني خويش را ...

از هرات تا سمرقند ...

كهنه و اساطيري

و به شيريني قند

كه مرا به تاريخ دلبرانه عاشقي پيوند مي زند

و هم سفره ابوالحسن خرقاني مي نمايد

به جرعه اي شراب ...

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:31 توسط شهرآشوب| |

 

دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزاي من درگير تنهايي شده

تنها مدارا مي كنم دنيا عجب جايي شده ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 21:29 توسط شهرآشوب| |

Design By : Mihantheme