ماه شهرآشوب من هرگه به راهی بگذرد، شهر پرغوغا شود چونان که ماهی بگذرد
... فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم قلم خشکیده در دستم به خود کرده گرفتارم چه راهی پیش رو دارم ! کسی چه می داند، امروز چند بار فرو ریختم از دیدن کسی که فقط لباسش شبیه تو بود ... سيگار مي شوم كه به لب ، لب گذاري ام هي پك زني مرا و در اين تب گذاري ام بر اين تن نحيف به رنگ رژ لبت هي بوسه هاي صاف و مورب گذاري ام هي كام گيري از من و كامم برآوري هي از شرار شعله لبالب گذاري ام با هر نفس كه از نفسم كام مي بري خاكسترم كني به دل شب گذاري ام در حلقه هاي دود ز عرفان گريز نيست جايي كه در تعارض مذهب گذاري ام تا بيشتر بگيردت و مست تر شوي بر سفره شراب لبالب گذاري ام سيگار مي شوم كه تو معتاد من شوي هي با ولع ، مدام به لب ، لب گذاري ام بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده بی خیال قلبی که این همه تنها مونده ... پس نوشت: حتما خواهید پرسید آخه ماه رمضان و می؟؟؟ و این سر سودایی که با جرعه جرعه غزل حافظ رندی کرده است ... و حافظ : زان می عشق کزو پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی ... وبلاگ مرا به ماه پیوند بزن بر دلهره های من سری چند بزن این شهر خراب را به آشوب بکش در آینه شکسته، لبخند بزن ... به بهانه دلتنگي هاي اين دل آسمون جل ... 1- بانوي رموز ناز كاشيكاري اعجاز لطيف هنر معماري اسليمي هاي عشق حيران شماست خانم چه شكوه ناتمامي داري 2- بانوي عقيق و خاتم و فيروزه سوداي شراب خواري هر روزه با لعل لب شما دگر حاجت نيست بر ساغر و بر پياله و بر كوزه 3- بانوي گلابپاش بي تاب و قرار در فصل گل و گلابگيران بهار بر قمصر حسن همه زيبارويان باران گلاب و عطر گلبرگ ببار 4- بانوي مدرنيته افكار بلند در پيچ سر زلف تو عقل است به بند سنت ز لبت هنوز شيرين كام است اي رونق پست مدرن با يك لبخند 5- بانوي مد و دلبري رنگ به رنگ با شال بنفش و مانتوي مشكي تنگ در پرتره بديع اندام شما گل هاي انار مي شكوفد چه قشنگ 6- بانوي عروض و رونق قافيه ها در علم بلاغت شكر بي همتا وزن همه شعرها هجي مي گردد در بحر عسل به لطف لب هاي شما 7- بانو به دلم عجيب ماتم دارم يك پيله براي عاشقي كم دارم با هفت رباعي كه دلم باز نشد باران شده ام هواي نم نم دارم هرچند خدا خواسته ما دور بمانیم در حسرت این فاصله بدجور بمانیم ما را سر مویی ز هوای تو رها نیست تا لحظه ای از یاد تو مهجور بمانیم وقتی که رسیدیم به هم خسته و تنها گفتیم دگر سرخوش و مسرور بمانیم سهم تو ز من خستگی و بی کسی ام شد تا باز به این دلهره مجبور بمانیم نقش من و تو در تب یک جمله ربطیست قسمت نشود, در گل دستور بمانیم جایی که ببویند دهان را که مبادا از عشق نخوانیم که مقهور بمانیم از عشق نخوانیم نه شعر و نه ترانه با این لب پر زمزمه رنجور بمانیم رنجور بمانیم به سودای دو خط شعر در حسرت یک زخمه تنبور بمانیم از گردش ایام که ما خیر ندیدیم حیفست اسیر شب دیجور بمانیم بگذار به کام دل ما هیچ نگردد عمری به طلب در پی منظور بمانیم دزدانه سر ساعت گلگشت و تماشا هرگز نهراسیم که مستور بمانیم شاید که ز راز دل ما پرده برافتد سرمست شراب و خم انگور بمانیم من مستی چشمان تو را جرعه به جرعه خیام شوم می بزنم جور بمانیم فیروزه ترین معدن قول و غزل من سرخوش به تماشای نشابور بمانیم ... نه! قیصر امین پور ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پاورقی: ۱- و امروز که از خواب برخاستم به دیدن وبلاگم ، دیدم که ای بابا شوریدگی های عظیم به این ملک هم هجومی عظیم آورده است ... و ناخودآگاه در ترنم این تغزل مستغرق گردیدم که: دفتر شعر مرا (شما بخونین قالب وبلاگ مرا ...) باد به هم ریخت و رفت باد این قالب آزاد به هم ریخت و رفت ... لب گشودی تو و این کلبه درویشی را جمله (خانه ات آباد) به هم ریخت و رفت کیش تو ناب ترین لحظه رو در رویی است شهر را آن چه که رخ داد به هم ریخت و رفت دست بر گردنم انداختی و فهمیدم بید را شاخه شمشاد به هم ریخت و رفت ... ۲- رنگ این پست آبی شد ... نمی دونم چرا ... شاید به خاطر اینکه : آی عشق آی عشق چهره آبیت پیدا نیست ... من نه خود می روم ، او مرا می کشد
و تحویل این سال جدید کجا و تحویل جان ما که جان جهان است کجا؟ و بهار کجا و این رستخیز و جنبش عالمگیر که در جان ماست کجا؟ که از لحن موسیقار هر نغمه اش و طراوت طری هر رویشش و سبزینه هر شکفتنش و شکوفه زدن هر شاخه خشکش و به بار نشستن هر معنای خاموشش هزاران بهار خجل است ... بهار منم ... که حلول من بر شما هزاران شادباش باد ...
دلم چون دفترم خالی
گره افتاده در کارم
به جز در خود فرو رفتن



![]()


کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم
کاه سرگشته را کهربا می کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به مهر از قفا می کشد
دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می کشد
گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می کشد
گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می کشد
گفت از آن پیش تر این مشام نهان
بوی اندیشه را در هوا می کشد
لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می کشد
سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
در پی اش می روم تا کجا می کشد
| Design By : Night Melody |

